آبان چهارصد و دو، نمیدونم چندم
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 15:36
یه جملهای خوندم که گفته بود: "به خیر آدمها مشتاقتر از خودشون نباشید".یعنی برای کمککردن به آدمی که هنوز ازت کمک نخواسته پیشقدم نشو، که واقعاً درسته. حاصلی خوبی نداره و لطف تو بیارزشه.به نظرم دو حالت پیش میاد؛ یا لطفت میشه وظیفهت و بیارزش تلقی میشه، یا در نهایت بهت میگن بیجا کردی کمک کردی،...
سیزدهم مرداد سال چهار
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 15:36
دوباره وارد فاز افتادگی شدم، امروز مجدد مصرف سرترالین رو ابتدا کردم. بهسختی از تخت کنده شدم و تا یه قهوه آماده کردم، ساعت سه بعدازظهر شده بود. یعنی الآن.گلبانگ شجریان داره پلی میشه، کولر روشنه و روی کاناپهٔ جلوی پنجره لمیدم و سیگار گیروندم. به رضا گفتم خوب نیستم و قهوهمو بزنم کمی بالا بیام بعد پی...
همون جمعه
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 15:36
من هنوز با دیدن ویدیو تکتک بچهها گریه میکنم. هنوز بابت زنده موندن ازشون خجالت میکشم. روزای تلخیه و من حالم چندان خوب نیست. یادم باشه بیست و هشتم به روانپزشکم بگم که فاصلهٔ پنیکاتکهام کوتاه شده و دیگه توی مکانهای عمومی هم پنیک میشم و خیلی شرایط دشواریه. پشت فرمون، توی مطب، توی باشگاه... .در ...
آبان چهارصد و دو، نمیدونم چندم.
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/2 | ساعت: 11:07
یه جملهای خوندم که گفته بود: "به خیر آدمها مشتاقتر از خودشون نباشید".یعنی برای کمککردن به آدمی که هنوز ازت کمک نخواسته پیشقدم نشو، که واقعاً درسته. نتیجهی خوبی نداره و لطف تو بیارزشه.به نظرم دو حالت پیش میاد؛ یا لطفت میشه وظیفهت و بیارزش تلقی میشه، یا در نهایت بهت میگن بیجا کردی کمک کردی، مگه من خوا...
بیست و دوم شهریور چهارصد و دو.
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/10 | ساعت: 15:06
این عنوان باشه، تا بعد یه جملهای، تکسرفهای، اِهِنی، تُلُپی جاش بنویسم.
بامداد بیست و یکم شهریور ماه. دوشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/9 | ساعت: 5:58
تو میتونی. این خط، اینم نشون. /-
پنجم آذر ماه صفر یک.
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/9 | ساعت: 5:58
چی باید بگم از غم و درد ابن روزا؟وای که هیچ خوب نیستم. خواهر و برادرام رو دارنیکی یکی میکشن. آخ از اینهمه خشم و رنج نمیترکم یعنی؟ یعنی تهش چی میشه؟ Adblock test (Why?)
سیزده آذر صفر یک.
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/9 | ساعت: 5:58
واقعاً عاشق این لِوِل از پختگیام که بتونم همیشه همینقدر بدون تعلق و منطقی باشم. امیدوارم این دستاورد جدیدم باشه توی این سن و زین پس هرچی به جلو برم منطقیتر هم باشم.به این معنی که چیزی/شخصی نقطهی ثقلم نباشه و با همهی شرایطها کنار بیام. با بود و نبودش. Adblock test (Why?)
بیست و دوم
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/18 | ساعت: 10:35
دیدی سوجی؟دیدی امروز چقد حالت بهتر بود؟ دیدی گفتم تو میتونی از این مرحله هم عبور کنی؟ فردا روز خیلی خیلی بهتریه خودتم میدونی. میدونی که دیگه به خودت مسلط شدی و هر روز بهتر میشی. امسال همون سالیه که تو قراره از زخم خوردن نترسی و بذاری مراحل رنج، به طور طبیعی طی بشه و بعد دست خودتو بگیری و بلند شی. سو...
حس یهویی
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/18 | ساعت: 10:35
ریدم تو دستتون با این نا.خنای تخمیای که کا.شت میکنید و دستاتون میشه عین پای مرغ. آخه انقد کج سلیقه و خز و خیل؟ واقعاً قشنگه به نظرتون؟ دست هرکیو میبینم نا.خنای تخمی و کاشت شده واقعاً انم میگیره. همچنین ریدم تو مغز و سلیقهتون. ممنونم.Adblock test (Why?)
بامداد دوازدهم مردادماه. یکشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
اونقدر یه عمر در حال درس خوندن و برنامهریزی واسه وقتم بودم که دچار یه نوع وسواس و خودآزاری شدم به این صورت که اگه یه روزی مثل امروز وقتمو به بطالت بگذرونم و مطالعهای نکنم یا فعالیت مثبتی انجام ندم اونوقت اینطوری آخر شبش اعصابم به هم بریزه. الآن م
چهاردهم مرداد ماه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
امروز به خودم هدیه دادم و نسخهی فیزیکی آلبوم "با.منبخو.ان" استاد قر.بانی رو پیش خرید کردم. به پاس دوست داشتن خودم. ❤
بامداد سوم شهریور ماه. دوشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
درست ساعت چهار صبح بیدار شدم. حالا ساعت شش و سی و سه دقیقه ست. اما من چهار صبح بیدار شدم. تلاش کردم بخوابم. نشد. بعد دیدم چرا اصرار کنم لابد بدنم به خواب احتیاج نداره. به دلبر پیام دادم. باهاش کمی درد دل کردم. بعد کتری رو آب کردم بار گذاشتم. خیلی
پانزدهم مهر. سهشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
این هم شرافت جون. پروندهی عمرش به همین زودی و مسخرگی بسته شد. توسط یه ویروس زپرتی کوید. فعلن در مرحلهی انکارم. نمیتونم باور کنم.
بامداد سیامآبانماه مود و نه. جمعه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
شبت بخیر ای عشقی که ما را بزرگ میکنی! +امروز میای... ای جان...
پنجم دیماه نود و نه. پنجشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
بیشتر دلم میخواست صبح روز تعطیلم رو در حالی شروع کنم که دلبر برام اسپرسو دم کرده باشه، با شیرینی مرجان بشینیم سر میز با هم صبحونه بخوریم و واسه یه پیک نیک برنامه بریزیم نه اینکه من تنها خونهی ماری باشم و اون فرسنگها دورتر.
هفتم اسفندماه نود و نه. بامداد پنجشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
همین حالا که فر.امرز اصلا.نی میگه: میدونی دلتنگ تو، نموده آهنگ تو... + اونقد خستهم که رفتم کلینیک کتابامو برداشتم و حتا روپوشمم یادم رفت. گفتم خداحافظ. در بهت و حیرت همگی اومدم بیرون. همهی بچهها توی شوکن و خودم در کمال آرامش. تا کی؟ نمیدونم
پنجم فروردین ماه چهارصد. پنجشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/11 | ساعت: 17:33
از صبح با خلق تنگ روزمو شروع کردم. روزای رفتنش همیشه خره. من مث سگ پاچه میگیرم و اونم کلافهست. غروب توی آشپزخونه اومد بغلم کنه اشکام سرازیر شدن. از لجم هی میگفتم دوست ندارم. شب که رسوندمش و برگشتم خیلی داغون بودم. به طور اتفاقی یهو این آهنگ پل
سی مهر نود و شش.
◷
تاریخ انتشار: 1396/10/10 | ساعت: 3:46
بعضی وقتا یه ترسایی هست که درست ازش سر در نمیاری. نمیفهمی خب این حس مسخره چیه و تو چرا نمیتونی بهش غلبه کنی. امشب حین حرف زدن دربارهی این موضوع کشفش کردم و فهمیدم این ترسها ریشه در کودکی داره. با دلبر دوباره راجع به اون موضوع آزار دهنده و اون راز بزرگ حرف زدم ولی نذاشت کامل دوباره بازگو کنم و فقط گف...
بامداد بیست و یکم تیر. چهارشنبه.
◷
تاریخ انتشار: 1396/8/21 | ساعت: 1:56
Lucky you were bo that far away so So we could both make fun of distanceLucky that I love a foreign land forThe lucky fact of your existenceBaby I would climb the Andes solelyTo count the freckles on your bodyNever could imagine there were onlyTen million ways to love somebody