خرید بک لینک

دوباره وارد فاز افتادگی شدم، امروز مجدد مصرف سرترالین رو ابتدا کردم. به‌سختی از تخت کنده شدم و تا یه قهوه آماده کردم، ساعت سه بعدازظهر شده بود. یعنی الآن.

گلبانگ شجریان داره پلی می‌شه، کولر روشنه و روی کاناپهٔ جلوی پنجره لمیدم و سیگار گیروندم. به رضا گفتم خوب نیستم و قهوه‌مو بزنم کمی بالا بیام بعد پیام می‌دم، یعنی پیام نده، یعنی نپرس ناهار چی داری، یعنی نپرس چه خبر، برنامهٔ در زمان حاضرت چیه، یعنی نباش تا بالا بیام کمی.

زر داره فرت و فرت ویدیو تخمی می‌فرسته و‌ نوشته «تو رو خدا کامنت»، یعنی قراره یه مشت خزعبل بخونم و البته هیچ‌وقت نخوندم و الکی استیکر متناسب محور گذاشتم. درمورد حوصلهٔ من چی فکر کردن؟

سیگار اولم الآن تموم شد. گفت چرا دو تا؟ گفتم من گاهی هوسم شه دو تا پشت هم می‌کشم؛ یا رو قهوه یا رو درینک. گفت خب چرا سه تا نه؟ چرا یکی نه؟ چه‌‌جوری می‌تونی بعد از دومی دیگه دلت نخواد؟ خودمم نمی‌دونستم که گاهی دلم می‌خواد بیشتر از دوتا بکشم چون هنوز کشفش نکرده بودم، چون کنار یه دوست ننشسته بودم که با هم یه زیرسیگاری فیلتر تحویل آخرشب بدیم و خداحافظی کنیم از هم.

کتاب «در باب حکمت زندگی» شوپنهاور کنارمه و صفحهٔ اولش نوشته «از طرف یک دوست :)» و میل به خوندنش دارم، ولی توی ذهنم کارها رو دارم هندل می‌کنم. دو روزه رگال کنار تخت اتاق‌خواب رو برداشتم و می‌خوام زیرش رو جارو بکشم اما توانش رو نداشتم ولی توی ذهنم هزار بار اونجا رو جارو کردم.

دیشب فرزانه زنگ زد و گفت روز بعد جلسهٔ شیمی‌درمانی‌ دارم، فرزانه تو چرا باید کلکسیون اخ و تف روزگار باشی آخه؟ از انسانیت من گفت و گفت خواسته صداتو بشنوه. فرزانه میومد کارای خونه رو‌ انجام بده من باهاش هم‌صحبت می‌شدم، دل به دلش می‌دادم و حرفم براش سند بود با این‌که هم‌سن بچه‌ش بودم. قسم‌ خورد که منظوری پشت تماسش نیست و بابت کمک‌های قبلی کماکان ازم ممنونه، اما وقتی قطع کرد من در حال انباشتگی غم بودم و سعی کردم مدیریت کنم که هر غمی در جای خودش قرار بگیره، نظم در هر حال مهمه. چرا من یادم رفته بود بهت زنگ بزنم فرزانه؟ باید براش یه مبلغی جمع می‌کردم که بتونه جلسهٔ در زمان حاضرش رو بدون نگرانی پیش ببره.

گوشیم روی تخت توی شارژه و‌ ممکنه مادر زنگ بزنه، باید برم بیارمش. بهش گفتم هر وقت حوصله‌ت سر رفت به من زنگ بزن، گفت آخه مزاحمتم مادر، گفتم نه نیستی، اگه نتونم حرف بزنم جواب نمی‌دم. واسه همین وقتی زنگ می‌زنه دو تا بوق بخوره جواب ندم سر سومی قطع می‌کنه. من دلم می‌خواد همیشه در دسترس باشم براش، مادر، مادر، ای مادر قشنگم که وقتی زنگ می‌زنی و می‌بینی تازه بیدار شدم خودت قطع می‌کنی و می‌گی «هنوز ویزونت* بالا نیومده». من دور درک و شعورت بگردم.

امشب شاید برم خونهٔ ش، خونه‌شو عوض کرده و هنوز ندیدم خونهٔ به‌روزشو. گفت نهصد رهن و چهل و پنج اجاره، گفتم چرا دارید با من این کارو می‌کنید؟ مگه نهصد تا همین چندی پیش خودش پول خونه نبود؟ حالا قبض برق سه و نیمی رو که شنیدم برق از سرم پَرید.

برق هم هنوز نرفته، ما هر روز برقمون می‌ره و به‌دنبالش من می‌فهمم چه‌قدر دایرهٔ واژگان ما برای فحش دادن گسترده‌ بوده و ازش بی‌خبر بودم. پری‌روز پنج ساعت یه کله برق رفت و تقریباً کل تایم طلایی کار آدم‌ها، مطب‌ها، مغازه‌ها، کافه‌ها. دم غروب.

هوای فرانکفورت بارونیه و دما تا ۱۸ درجه هم می‌رسه، اینو در حالی که پری توی تراس نشسته بود و گفت سردمه و برگشت خونه گفت و من همون لحظه رد عرق از زیر سینه‌م‌ راه گرفت تا کمر شورتم و مجبور شد متوقف شه وگرنه سرنوشتش جالب بود.

دیشب خواب دیدم لز می‌کنم و این کابوس همیشهٔ منه، با یه دختر بلوند بسیار زیبا که توی خواب خواهرم بود، منم شبیه‌ اون‌ بودم و با معیارهای نر ایرانی هم‌خوانی نداشتم چون بلند و اسکینی بودم و دیگه رون‌هام پر و سکسی نبود، اما خودم رو دوست داشتم.

الهه دلم‌ برای خونهٔ تو و اون دوتا سیگاری که توی تراست می‌کشم و تو می‌پرسی «حالا چرا دوتا؟» تنگ شده. برای اون حال و‌ هوا و آخرشب‌هاش. برای چای‌های کمرنگت که نمودی منو ولی آخرش یه چای خوب ندادی بهم دیوث. برای برنامهٔ صبحانه ریختن و کافه انتخاب کردن و خواب موندن و نرفتن.

سیگار دوم.

برچسب: نویسنده: آروین ابراهیمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:36

صفحه بندی