همین حالا که فر.امرز اصلا.نی میگه: میدونی دلتنگ تو، نموده آهنگ تو...
+ اونقد خستهم که رفتم کلینیک کتابامو برداشتم و حتا روپوشمم یادم رفت. گفتم خداحافظ. در بهت و حیرت همگی اومدم بیرون. همهی بچهها توی شوکن و خودم در کمال آرامش. تا کی؟ نمیدونم. چرا؟ چون خستهم از این جور فضاها و جوها.
++از اون روز کمردرد نداشتم. به طرز عجیب و شگفتانگیزی. انگار نه انگار که تا شب قبلش من بودم که شبا از درد کمر نمیتونستم بخوابم و روزا نمیتونستم بایستم سر پا.
برچسب:
نویسنده: آروین ابراهیمی