بامداد بیست و سوم تیرماه. جمعه.
با شناختی که ازش پیدا کردم میدونستم واکنشش در مقابل چنین مسائلی چیه. امشب یکی از رازهای زندگیمو براش گفتم که هیچوقت به هیچ احدی نگفتم و شاید هرکس دیگهای جای من بود جراتش رو نداشت. اما من از بحث پیش اومده استفاده کردم و رازمو براش گفتم. واکن
بیست و هفتم شهریورماه. دوشنبه.
دیروز یکی از بدترین روزای عمر من بود. امروزم روز خوبی نبود اما به افتضاحی دیروز نمیرسید. حالت تهوعی داشتم که گویی بند بند جانم از هم میخواست باز شه. احتمالن یه ویروس سمج بود. امروزم ادامهش بود اما نه به شدت دیروز. دیروز و اون اتفاق اول صبح که مثل کابوسه هنوزم. اون جیغ زدنای من که تند تند داداش رو صد...
چهاردهم مهرماه. جمعه.
امشب تلفنی با مادر حرفم شد سر بحث جشن ازدواج و اینا. بعدش قطع کردم و کلی اعصابم ریخت به هم. درست موقع غر زدنام بود که دستاشو باز کرد و اشاره کرد به بغلش. وقتی نشستم رو پاش دستاشو حلقه کرد دورم و توی گوشم حرفای خوبی زد که من کلی از بار منفیم کم
سی مهر نود و شش.
بعضی وقتا یه ترسایی هست که درست ازش سر در نمیاری. نمیفهمی خب این حس مسخره چیه و تو چرا نمیتونی بهش غلبه کنی. امشب حین حرف زدن دربارهی این موضوع کشفش کردم و فهمیدم این ترسها ریشه در کودکی داره. با دلبر دوباره راجع به اون موضوع آزار دهنده و اون راز بزرگ حرف زدم ولی نذاشت کامل دوباره بازگو کنم و فقط گف...
بیستم آبان ماه نود و شش. شنبه.
طبق عتدت هر سال پاییز که موهامو مقداری کوتاه میکردم، امروزم رفتم پیش آرایشگرم. اما یه فرقی که داشت این بود که سالای قبل حال ِ دلم خوب نبود و واسه لجبازی با خودم و یا قهر میرفتم کوتاه میکردم. اما امسال هم حال دلم خوب بود و هم از بلندی موهام نزدم و فقط جلوی موهام رو مدل دادم که از یکنواختی در بیاد. هن...