درست ساعت چهار صبح بیدار شدم. حالا ساعت شش و سی و سه دقیقه ست. اما من چهار صبح بیدار شدم. تلاش کردم بخوابم. نشد. بعد دیدم چرا اصرار کنم لابد بدنم به خواب احتیاج نداره. به دلبر پیام دادم. باهاش کمی درد دل کردم.
بعد کتری رو آب کردم بار گذاشتم. خیلی بی صدا که محسن اینا بیدار نشن. توی اتاق دیگه خوابن و در اتاقشون بازه.
حالا توی هوای گرگ و میش و ملس اول صبح دراز کشیدم روی تخت. هدستم رو گذاشتم و دارم به آهنگ "عاشقم من" دلکش گوش میدم.
همین حالا هم یه استیکر قلب از دلبرکم افتاد روی صفحهم و حالم حسابی بهبه شد.
فهمیدم که روزی که شیفتم نباید شبش مست کنم. اگر برام مهم بود که بخوابم.
برچسب:
نویسنده: آروین ابراهیمی