از صبح با خلق تنگ روزمو شروع کردم. روزای رفتنش همیشه خره. من مث سگ پاچه میگیرم و اونم کلافهست. غروب توی آشپزخونه اومد بغلم کنه اشکام سرازیر شدن. از لجم هی میگفتم دوست ندارم.
شب که رسوندمش و برگشتم خیلی داغون بودم. به طور اتفاقی یهو این آهنگ پلی شد که: " تنگ غروب آندم وقتی که میرفتم، تو گریه می کردی آهسته آهسته..." و یه اشکی سر خورد بیاختیار. عصبی رانندگی کردم و دوس داشتم گازشو بگیرم و اونقد تند برم که بکوبم توی یه دیوار بترکم. ولی تند نرفتم. ولی تمام چراغای قرمز بهم خورد. ولی دیواری نبود. ولی تو نبودی. بغض بود فقط.
رسیدم خونه و بغضم ترکید و گریه کردم. بازم گریه کردم. ولی سبک نمیشم. اینبار رفتنت برام خیلی سخت بود. مثل تمام دفعات پیش که رفتی.
حالا تنها توی تختم. کیو از پشت بغل کنم که دستامو ببوسه و بگیره تو دستش؟
برچسب:
نویسنده: آروین ابراهیمی