خرید بک لینک

با شناختی که ازش پیدا کردم میدونستم واکنشش در مقابل چنین مسائلی چیه. امشب یکی از رازهای زندگیمو براش گفتم که هیچوقت به هیچ احدی نگفتم و شاید هرکس دیگهای جای من بود جراتش رو نداشت. اما من از بحث پیش اومده استفاده کردم و رازمو براش گفتم. واکنشش قابل پیشبینی بود. بی اعتنا به همه چی و با خونسردی تمام گفت بیا بغلم ببینم. اونقدر رفتارش خوب و خونسرد بود که من شهامتم بیشتر و بیشتر شد و هرچی که یک عمر توی سینهم مونده بود رو براش گفتم. گوش میداد و بعدش گفت بسه دیگه بهش فکر نکن بیا بغلم. بعد ازش پرسیدم نظرش درمورد من عوض شده؟ گفت هیچکس رو نمیتونستم اندارهی تو دوست داشته باشم و تو هرجور که بودی و باشی برای من همون سوجی دوستداشتنی هستی که من عاشقشم. بعد گفت تازه بیشتر از قبل دوست دارم.

آخ! این بغل، این آدم، کجا بود این همه سال؟

برچسب: نویسنده: آروین ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 1:56

صفحه بندی