دیروز یکی از بدترین روزای عمر من بود. امروزم روز خوبی نبود اما به افتضاحی دیروز نمیرسید. حالت تهوعی داشتم که گویی بند بند جانم از هم میخواست باز شه. احتمالن یه ویروس سمج بود. امروزم ادامهش بود اما نه به شدت دیروز. دیروز و اون اتفاق اول صبح که مثل کابوسه هنوزم. اون جیغ زدنای من که تند تند داداش رو صدا میزدم و اون چندتا یکی کردن پلهها توسط اون و اون صحنهها هنوزم عین یه رویاس. ای...
به این حالم کلی درس و بدبختی و دلتنگی هم اضافه شده. خیلی سخته هنه چی...
برچسب: شهریورماه,
نویسنده: آروین ابراهیمی