امشب تلفنی با مادر حرفم شد سر بحث جشن ازدواج و اینا. بعدش قطع کردم و کلی اعصابم ریخت به هم. درست موقع غر زدنام بود که دستاشو باز کرد و اشاره کرد به بغلش. وقتی نشستم رو پاش دستاشو حلقه کرد دورم و توی گوشم حرفای خوبی زد که من کلی از بار منفیم کم شد. پری و شوهرش هی میگفتن چه لوس، پاشو خجالت بکش ولی من اعتنا نکردم و اون لحظه فقط دلداریاشو میخواستم.
کاشکی آدم بعضی لحظهها رو بتونه نگه داره و بعضی لحظهها رو بزنه جلو. گاهی هم لازمه بعضی لحظهها رو هم کلن دلیت کنه که اگه قابلیتش بود محشر بود!
+خدایا مچکرم! ❤
برچسب: چهاردهم,
نویسنده: آروین ابراهیمی